#چشمان_سرخ_آبی_پارت_146


با هم به سمت بالکن حرکت کردیم. خورشید در آستانه غروب بود. کلاریسا گفت:

- من همه خونوادم رو از دست دادم. آدما اونا رو کشتن ... .

- فکر می کردم خود تو یه انسانی. .

- چرا هستم اما ازشون متنفرم. باور کن ترجیح می دادم هر چیزي جز این باشم.

- پس اگه جنگ بشه ...؟

- من طرف شمام.

فشار شدیدي به من احساس خفگی را القا می کرد. گویی براي گفتن چیزي که در ذهن داشتم روحم را شکنجه

می کردند.

- ا..اا...مممم ... . کلاریسا ... اسمت همینه دیگه؟

- آره ...

- کلاریسا ... ممکنه ... یعنی فرداشب یه مهمونی سلطنتی برگزار میشه. من می خوام ... تو هم بیاي.

- ما آدماي معمولی حق شرکت نداریم.

زبانم گویی قفل شده بود. تمام تنم می لرزید. گویا از گفتنش شرم داشتم و یا شاید هم احساس گناه مرا در هم

می شکست.

- تو با من میاي. .به عنوان همراه من.

- اما شاهزاده دیاران ...

- اون ناراحت نمی شه. یعنی نباید بشه ... هر چی باش من ولیعهدم.

- تو ناراحت نیستی. .از اینکه داري اینجوري با اون رفتار می کنی؟

دست راست کلاریسا را میان دستهایم گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com