#چشمان_سرخ_آبی_پارت_145
زمزمه هایی به گوش می رسید که انسانها در حال تدارك شورشی علیه الف ها هستند اما هیچ کس به آن
اهمیت نمی داد. همه تصور می کردیم انسانها در برابر قدرت جادویی الفها ؛ هیچ توان مقابله اي ندارند. پدرم
معتقد بود ، با وجود من به عنوان یک ولیعهد دورگه، شورش احمقانه است. اگر شورش اتفاق می افتاد کلاریسا
به عنوان یک انسان در کدام جبهه می ماند؟
بی شک در جبهه انسانها اما ... اما همین انسانها قاتل برادر کلاریسا به حساب می آمدند، او نمی توانست به آنها
ملحق شود. ذهنم پر از کشمکش هاي مختلف بود که دیاران مرا مخاطب قرار داد.
- یکی اومده ببیندت آدریان ...
- حوصله هیچ کس رو ندارم ... یه جوري ردش کن ...
- اون خیلی اصرار می کنه ... همون دختره اس که چند وقته کنار دروازه قصر اتراق کرده. خواستش رو قبول
کن.
قلبم به ناگاه با شدت تپیدن گرفت و خون به صورتم دمیده شد. سعی کردم این هیجان و اشتیاق را از دیاران
پنهان کنم.
- باشه. .بهش بگو بیاد.
در سرسرا گشوده شد. کلاریسا با ظاهري آراسته و زره برنزي رنگ رو به روي من ایستاد و گفت:
- می خوام تنها باهاتون حرف بزنم.
پیش از آنکه من حرفی بزنم دیاران سرسرا را به همراه نگهبانان ترك کرد. پس از سکوتی طولانی من سرفه
اي کردم و گفتم:
- خب چی می خواي؟
کلاریسا در یک قدمی من ایستاد و به چشمانم خیره ماند. اینبار نوبت او بود که با بوسه مرا شگفت زده کند.
romangram.com | @romangram_com