#چشمان_سرخ_آبی_پارت_144


- بیداري؟ حالت خوبه ...

سر تکان دادم. همان شخص از ژرفاي وجودم صداي صاف و متحکم کلاریسا را می خواست. بی آنکه بیشتر به

صورت پریگونه دیاران خیره بمانم ، با کلافگی و استیصال پاسخ دادم:

- چیزي نیست عزیزم ... تو بخواب ... من نیاز به هواي تازه دارم.

دیاران نگاه نگرانی به من انداخت و گفت:

- زود برگرد و بخواب ... این روزا خیلی خسته اي.

رداي ابریشمی ام را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. قدم هاي تند من به دویدن مبدل شد. دلیل اینهمه اشتیاق را

براي رو به رو شدن با کلاریسا نمی فهمیدم. نگهبانان از دیدن من شگفت زده شدند. بی توجه به آنها از دروازه

قصر بیرون رفتم.

کلاریسا با دیدن من از جا برخاست و تعظیم کرد. اما من بی اختیار به سمت او دویدم. نمی دانم چه چیز مرا

واداشت تا در آغوشش بگیرم و او را عاشقانه ببوسم. اصلا نمی فهمیدم چه چیز مرا تا سپیده کنار او نگه داشت

بی آنکه حرفی بزنم. تنها ساعتها به او خیره شدم. کلاریسا نیز حیرت زده و دستپاچه هیچ نگفت و به بازي با

هیزم ها ادامه داد. با طلوع خورشید از جا برخاستم و به قصر برگشتم بی آنکه کلمه اي بین ما رد و بدل شود.

من نمی فهمیدم. نمی توانست اینقدر سریع رخ دهد. عشق که به این سادگی ها نبود. من زیباترین زن سرزمین

را براي خودم داشتم اما این احساس هرگز نسبت به دیاران در وجودم شعله نگرفته بود و حالا یک انسان مرا به

وادي اي می کشاند که رهایی از آن ناممکن به نظر می رسید.

هیچ چیز نمی توانست مرا از فکر کلاریسا بیرون بکشد حتی زیبایی شگفت انگیز دیاران. احساس می کردم

تمام وجودم ذوب می شود و قلبم یخ می زند. عقل مرا از این احساس دردآور پس می زد و عشق این درد را

برایم شیرین می نمود.

romangram.com | @romangram_com