#چشمان_سرخ_آبی_پارت_143


اما برادرش یک دورگه الف - انسان به حساب می آمد. او می خواست مهارتهاي رزمی بیاموزد اما قانون من

هیچ زنی را براي آموزش نمی پذیرفت. هفته ها او را می دیدم که کنار دروازه قصر به درختی تکیه می می زد و

منتظر می ماند تا هر بار از من درخواست کند و من هر بار متکبرانه او را پس می زدم.

نمی دانستم چه چیز در او مرا جذب می کرد که شبانه از پس پرده هاي ضخیم پنجره اتاق دقایقی را به او خیره

می شدم. به او که زیر همان درخت می خوابید در حالی که سنگی زیر سرش قرار داشت. شاید انسان بودنش ...

شاید عزم راسخش ... شاید هم چهره انسانیش با همه ضعف ها و قوت ها ...

او زیبایی خیره کننده و یا چشمانی افسونگر نداشت. کلاریسا فقط یک انسان بود. انسانی که براي زندگی و

هدفش تلاش می کرد بی آنکه بتواند با اطمینان بگوید تا چند دقیقه دیگر حتما نفس می کشد.

شبی که در برابر عشق زانو زدم باز هم رویاي زن ارغوانی پوش را دیدم که با من می رقصد. با دلهره از جا

برخاستم. تشویش اجازه نمی داد دوباره به خواب بروم. طبق عادت کنار پنجره ایستادم و پرده هاي ضخیم را

اندکی کنار زدم. کلاریسا بر خلاف همیشه بیدار بود. آتش کوچکی برافروخته بود و با چوب کوچکی هیزم

هایش را جا به جا می کرد. زانوانش را در آغوش گرفت و به تنه درخت تکیه داد. تکه چوب کوچک را که دود

رقیقی از برخاسته بود را در هوا تکان می داد و با دود بازي می کرد. براي لحظه اي نگاهش به پنجره افتاد و

بلافاصله پرده را بستم و از درز کوچکی واکنشش را نظاره گر شدم. سرش را تکان داد و دوباره هیزم ها را جابه

جا کرد. چیزي به ناگاه در قلبم شکست. احساسی که به وضوح مشخص بود به نیمه انسانیم تعلق دارد.

سر گرداندم و به دیاران نگریستم. با آرامشی وصف ناپذیر خوابیده بود در حالی که گیسوان خیره کننده اش

باشکوه و زیبا نیمی از پیشانیش را می پوشاند. ابروان کشیده و پوست درخشنده اش بی نظیر و خیره کننده بود

اما کسی گویی در اعماق وجودم چشمان قهوه اس و موهاي فندقی روشن کلاریسا را می خواست. دیاران چشم

گشود و با آن نگاه زلال و بی نقصش به من نگریست. آواي افسانه ایش در گوشم پیچید:

romangram.com | @romangram_com