#چشمان_سرخ_آبی_پارت_141


پس از ممنوعیت شکار تکشاخ و مجازات سخت مجرمان این کار تقریبا دیگر هیچ کس پیدا نمی شد که خون

تکشاخ داشته باشد. شاید اگر مردم از خاصیت احیاگري آن اطلاع کامل می یافتند ، قوانین و مجازات ها هم

نمی توانست مانع شکار تکشاخ شود اما اکثر مردم تنها از ترمیم کنندگی و شفابخشی آن اطلاع داشتند.

دیاران هرگز اشاره اي به علت حمل آن نمی کرد و در پاسخ سوال هاي مصرانه من ، تنها زیبایی آن را بهانه

قرار می داد.

سالهاي آرامش و صلح به زیبایی می گذشت. روز ها و ماه هایی که من هنر هاي رزمی تمرین می کردم.

سالهایی که آوازه و شهرت شاهزاده اي جوان و نیمه الف نیم انسان در اکثر سرزمین ها پیچیده بود. زمانی که

هیچ کس یاراي مبارزه با مرا نداشت ... ولیعهد خوشچهره و معصومی که عدالت و رقت قلبش زبانزد بود. اما

حقیقتی تلخ در پس چهره جذاب این شاهزاده موج می زد ... من با غرور پیوند خورده بودم و اعمالم با همین

گناه نابخشودنی هدایت شده بود. ***

شاید محبوبیت من به خاطر این بود که مردم تصور می کردند ، من با هیچ گناهی هدایت نمی شوم اما براي

من حقیقت مثل روز روشن بود و مبارزه با این خصیصه هم فایده اي نداشت. شاید به جهت همین غرور بود که

تصور می کردم هیچ خلاء و کاستی اي در زندگی من یافت نمی شود جز یکی که خلائی غیر قابل انکار بود ...

.

تنها یک خلا بزرگ در زندگی من موج می زد که فقط در تنهایی هایم به چشم می آمد. یک کمبود و استیصال

شدید که هیچ کدام از خوشبختی هایم را به چشمم نمی آورد. خلائی که به وسیله یک انسان ؛ تمام و کمال

جبران شد ... آدمی که براي نخستین بار به نیمه انسانیم تلنگر زد و به خروشش در آورد ... کسی که مهمترین

جاي خالی زندگیم را با لبخندهاي گاه و بیگاهش پر کرده بود ... جاي خالی عشق را ... .!

***

romangram.com | @romangram_com