#چشمان_سرخ_آبی_پارت_140
قوانین طبیعی بود و جادو تسلط بر قواعد غیر طبیعی. در حقیقت جادو و طبیعت در توازن کامل قرار داشتند و
تسلط بر هرکدام قدرت خارق العاده اي به وجود می آورد و جنگ آغاز شد ...
هزاران کشته ، هزاران زخمی و یتیم. درد و اشک. داغ. براي صدها سال زندگی در آتش و خون و تیغ. روزها ي
تاریک و شبهاي خونینی بر زمین می گذشت و من به چشم می دیدم که چگونه بیگناهان کشته می شوند.
پدرم با تمام قوا به مبارزه با انسانها می پرداخت اما من و چند نفر از دوستانم با ریشه این جنگ مخالف بودیم.
در حقیقت من نمی توانستم در هیچ از جبهه ها بجنگم. انسانها و الف ها هردو خانواده و مردم من به حساب
می آمدند.
رشته افکارم از هم گسسته می شود وقتی به سالهاي صلح می اندیشم ... سالهایی سرشار از آزادي و لبخند ...
شانزده ساله بودم که به عنوان ولیعهد انتخاب شدم. یک دو رگه و یک قهرمان براي مردم سرزمینم. به سختی
می توانم لذت پاکی و معصومیت آن سالها را به یاد بیاورم. گویی هرگز برمن سالهایی آنچنان پاك و بی گناه
نگذشته است. گویی آن جوان خوشچهره و دوست داشتنی را که براي مردمش سمبل محبت و قهرمانی بود ،
اصلا نمی شناسم. انگار که من ، هرگز او نبوده ام.
دیاران * دختري از تبار الف ها بود که یک رگ از مادربزرگش او را به پریان افسانه اي ( ویلا ها **) متصل
می ساخت. بدون شک او زیباترین زنی بود که به عمرم دیده ام. با گیسوان گندمگون اما نقره فام. چهره اي بی
نقص و چشمانی زمردین. پدرم یک سال پس از انتخاب من به عنوان جانشین دیاران را به همسري من در
آورد. زیبایی نفسگیر دیاران که خود نجیب زاده بود از او یک ملکه کامل می ساخت. دیاران زنجیر نقره اي و
براقی به گردن داشت که شیشه کوچک و درخشانی به آن آویخته بود. محتویات شیشه مایعی درخشنده و
سیمین به نظر می آمد.
خون تکشاخ!
romangram.com | @romangram_com