#چشمان_سرخ_آبی_پارت_139


- اون اینا رو با خون نوشته ...

دقیق تر خط ها از نظر گذراند. به نظر نوعی خاطره نگاري می آمد که:

- با خون خودش ...!

من یک پادشاه بودم ... حداقل به دنیا آمده بودم تا پادشاه باشم. شاهزاده اي از دو رگ و ریشه ... نیم الف و »

نیم انسان.

قرنها پیش از آنکه مرزي علم و جادو را از هم بگسلد ؛ قرنهایی که علم بعد ها آن را زمان اساطیري نامید،

موجودات در کنار هم در مرزبندي هاي مشخصی زندگی می کردند. موجودات ارگانیک ، غیر ارگانیک و

موجودات مبدل. سرزمین ها مرز و امپراطوري مستقل داشت. گاه جنگ میان دو سرزمین و گاه دو نژاد در می

گرفت. گاه نیز جهان در صلح بود. براي سالیان طولانی الف ها مالک اغلب سرزمین هاي زمین بودند. در عمل

هیچ قدرتی یاراي برابري با آنها را نداشت. الف ها از انسانها حراست می کردند اما این محافظت براي برخی

موجودات ناخوشایند بود. موج نا رضایتی از الف ها به خاطر دوستیشان با انسان ها به سرعت همه گیر شد اما

بیشتر موجودات از قدرت هاي جادویی الفها و جمعیت زیاد انسانها هراس داشتند بنابرین اقدامی علیه الف ها

صورت نمی گرفت. پادشاه شیاطین براي درهم شکستن قدرت الفها نقشه اي هوشمندانه کشید. او می دانست تا

زمانی که اتحاد الف ها و انسان ها ، هیچ نیرویی قادر به شکست آنها نیست. به خصوص که ولیعهد الف ها یک

دورگه الف - انسان بود ... یعنی من.

بنابراین انسانها را نسبت به الفها بدبین کرد و به پادشاه آنها القا کرد که قدرت مبارزه با الفها را دارد. اما شیاطین

براي مقابله با جادوي و قدرتهاي فرا طبیعی الفها هیچ سلاحی نمی شناختند ولی انسان ها با هوش بودند. آنها

در برابر جادو نیرویی یافتند که همانند جادو قدرتمند بود.

علم! انسانها معتقد بودند که با علم می توانند بر جادو غالب شوند و این تقریبا حقیقت داشت. علم تسلط بر

romangram.com | @romangram_com