#چشمان_سرخ_آبی_پارت_138


تموم نمی شد ...

آیدن شانه هاي آیدن را فشرد و گفت:

- برام تعریف کن ...

- اگه گفتنش فایده اي داشت توي این چند قرن حتما با یکی دربارش حرف می زدم.

- فرق می کنه. .تو توي این چند قرن اصلا اینجا برنگشتی ... اما الان اینجایی ... لازمه که بگی ... باید این

مهر و موم اسراري که قرنها توي قلبت حبس شدن رو بشکنی. شاید اینطوري بهتر بشه.

آدریان به آیدن خیره شد. چشمان خونین رنگش اشک آلود بود و برق می زد. چهره اش افسرده و شکسته به

نظر می رسید. آدریان از جا برخاست و کنار ستون صیقلی و زیبایی ایستاد. بازتاب یاقوتی نگاهش روي سنگ

خیره کننده بود. سري تکان داد و گفت:

- نمی خوام. . داستان پادشاهی که قدمهاش خیس از جوي خون مردمشه شنیدي نیست ...

پیش از اینکه آیدن حرفی بزند آدریان آنجا را ترك کرده و گفته بود:

- برگرد پیش رزا و رابرت ... استراحت کنین ... من تا قبل از تاریک شدن هوا بر می گردم.

شنل سفري آدریان کنار ستون نقره فام افتاده بود. آیدن با بی حوصلگی از جا برخاست و شنل را برداشت تا آنجا

را ترك کند اما جسمی کوچک و چرمین از جیب آن به زمین افتاد. آیدن نیم نگاهی به آن انداخت و آن از روي

زمین برداشت. دفترچه اي کوچک با جلدي چرمی و براق بود. آیدن دفترچه را گشود. صفحاتش از کاغذي

نامرغوب و قدیمی اما ضخیم و محکم بود. صفحه نخست نام آدریان نوشته شده بود. آیدن دقیق شد. این رنگ

حاصل جوهر نبود. با تعجب زیر لب زمزمه کرد:

- خون؟

با ترس توام با هیجانی صفحات بعد را بررسی کرد. شگفتی اش دو چندان شد. افکارش را با زبان تکرار کرد:

romangram.com | @romangram_com