#چشمان_سرخ_آبی_پارت_137
پوست را از او گرفت و به آن نگریست. یک نقاشی بسیار هنرمندانه از مردي جوان بود. با بینی کشیده و
چشمانی زیبا. موهایی سیاه و لخت که به خوش حالت ترین شکل قسمتی از پیشانیش را می پوشاند. مرد جوان
که بسیار آشنا می نمود ، لبخندي جذاب به لب داشت و نیم تاج زیبا و با شکوهی روي سرش خود نمایی می
کرد. در کسري از ثانیه آیدن پسر جوان و خوشقیافه را شناخت. چشمان روشن و شادش بی نهایت آشنا بود.
آیدن زیر لب گفت:
- این تویی آدریان ... قبل از اینکه ... اینکه ...
آدریان با صدایی آرام و رنجور پاسخ داد:
- پیش از اینکه بمیرم ... پیش از اینکه یه هیولا بشم ...
چهره آیدن در هم رفت. قلبش به ناگاه در سینه هایش تنگ شد. احساسات انسانی مانند خون گرمی در بدنش
جریان یافت. احساس می کرد تمام وجودش نگران چشمان اندوهگین آدریان است. نمی توانست با جریان داغ
اشک که گونه هاي سردش را می سوزاند مبارزه کند. ابروهاي در هم رفته و چشمان سرخ و خیس آدریان
قلبش را به درد می آورد. به آرامی روي زمین به نشانه احترام زانو زد و سرش را پایین گرفت. آدریان سرش را
آهسته به دیوار کوفت. آیدن گفت:
- تو یه پادشاهی ... آدریان.
آدریان روي دیوار سر خورد و رو روي زمین نشست. یکی از زانوانش را در آغوش گرفت و پیشانش را به آن
تکیه داد و سپس گفت:
- پادشاهی که قلمروش قرنهاست که مخروبه شده ... مردمش قرنهاست که نابود شدن ... - نگاه سرخ و
اشکبارش را به آیدن دوخت و ادامه داد - ... مردم من قتل عام شدن به خاطر اشتباهات من ... خون پدرم کف
همین قصر نحس پاشید به خاطر من ... منی که فکر می کردم می تونم به جنگی خاتمه بدم که هیچ وقت
romangram.com | @romangram_com