#چشمان_سرخ_آبی_پارت_136


- آره شاهزاده بوده. . اما الان یه پادشاهه.

رابرت نگاهش را به رزا دوخت و گفت:

- پادشاه؟ بدون هیچ مردم و سرزمینی؟

رزا اخم کرد و گفت:

- پادشاهی چیزي نیست که تبعید و روي تخت شاهی نبودن از بین ببردش رابرت ... پادشاهی توي خون

فرمانرواها جریان داره. امپراطوري در وجود یه نفر باالقوه وجود داره. پادشاهی یه حقه ... یه حق ذاتی ... و شاه

بودن توي ذات آدریانه. توي خونش جریان داره. اون یه پادشاهه ... گرچه سرزمین و مردمش به فنا رفتن ...

آیدن نفس عمیقی کشید و به رد پاي آدریان خیره شد. سري تکان داد و رد پا را دنبال کرد. رابرت فریاد زد:

- جا می ري آیدن؟

- دنبال پادشاهی که براي سرزمین از دست رفتش گریه می کنه ... براي مردمش. .

آیدن بی توجه به اعتراض هاي رزا و رابرت به راهش ادامه داد اما در نقطه اي دیگر هیچ رد پایی نمایان نبود.

حدس می زد آدریان بقیه راه را مانند الف ها طی کرده است. سر بلند کرد. در برابرش بنایی باشکوه و در هم

شکسته به چشم می خورد. ستون هاي مرمرین و درخشانی که روي زمین افتاده بودند. بی آنکه روي آن برفی

نشسته باشد. پله هاي ترك خورده اي که ذرات الماس روي آن برق عجیبی می زد. راهرویی دراز و وسیع که

ستون هاي مرمر افتاده در کف آن بیشتر از همه چیز جلب توجه می کرد. اینجا یک قصر مخروبه بود. آیدن

گوشهایش را تیز کرد. صداي هق هق دردناکی از انتهاي راهرویی به گوش می رسید. به سرعت به سمت مرجع

صدا دوید. آدریان مقابل تخت پادشاهی اي فروریخته و شکسته زانو زده بود و می گریست. در جعبه سنگی باز

بود و کنار آدریان قرار داشت. آدریان تکه پوستی به دست گرفته بود و به شدت می گریست. آیدن چند قدم به

او نزدیک شد. آدریان سر گرداند. چشمان زمردینش از اشک برق می زد و صورتش خیس خیس بود. آیدن تکه

romangram.com | @romangram_com