#چشمان_سرخ_آبی_پارت_134


- زود باش جریان خونتو کند کن تا وقتی که دیگه احساسش نکنی. تپش هاي قلبت رو به حداقل برسون تا

دیگه صداش رو نشنوي.

آیدن تمرکز کرد. اینبار به سادگی از پسش بر آمد. لبخند زد و به رابرت و رزا نگریست. رزا فریاد کوتاهی کشید:

- خداي من مردمک چشماش سرخه مثل تو. .

آدریان رو اسبش پرید و گفت:

- موقتیه. مثل مال تو ...

- یعنی چی؟

- تا زمانی که یه تکشاخ رو نکشه ... رنگ چشماش ثابت نمیشه. این رنگ چشماي یه قاتله. . یه هیولا ...

رابرت در حالی که دستان آیدن را می فشرد ؛ گفت:

- به نظر من که قشنگه ... مخصوصا که به تو خیلی میاد آدریان.

آدریان سر تکان داد و به راه افتاد.

اشک بی وقفه از چشمان آدریان سرازیر شده بود. از روي اسب پایین پرید و با گامهاي آرام به سمت دروازه اي

سوخته از شهري مخروبه حرکت کرد. آیدن هم از اسب پایین پرید. کنار آدریان ایستاد و گفت:

- آروم باش رفیق ...

آدریان دستان لرزانش را روي زمین کشید و شروع به کندن آن کرد. اشکهایش سیلاب وار روي خاك می

چکید. گودال کوچکی کنده بود و از درونش جعبه سنگی کوچکی بیرون کشید. آیدن شانه هاي آدریان را فشرد.

آدریان دست او را پس زد. جعبه را برداشت و از دروازه شهر گذشت. آیدن افسار راسل را کشید و اشاره کرد تا

رابرت و رزا به دنبالش حرکت کنند. به محض اینکه از دروازه گذشت ؛ سوز و سرمایی استخوان شکن تمام

وجودش را فرا گرفت. رابرت پرسید:

romangram.com | @romangram_com