#چشمان_سرخ_آبی_پارت_133


چشم هاي نیمه باز و بی حال آیدن می توانست رزا و رابرت را بالاي سرش ببیند که با نگرانی به او زل زده

بودند. آدریان بی تابانه به صورت سرد آیدن ضربه می زد. آیدن احساس می کرد جریان خونش هر لحظه سرد

تر می شود. آدریان گفت:

- اون خیلی ضعیفه ... رزا از اسب خودش براش یه مقدار خون بیار.

آیدن نمی توانست تکان بخورد. احساس بی حالی و سرما تمام وجودش را فرا گرفته بود. تپش هاي قلبش یکی

در میان شده بود. آدریان در حالی که بی تابانه اشک می ریخت ؛ چشمان سرخش را به او دوخت و گفت:

- از دستت نمی دم رفیق.

سپس مشتی از خون را به دهان آیدن ریخت. قلب آیدن دوباره به حالت اولیه برگشت. اما آیدن همچنان بی

حال بود. آدریان با درماندگی گفت:

- رابرت توي قمقمه من خون تکشاخه.

رابرت فریاد زد:

- نه ... اون که نمی میره.

- منم می خوام اون نمیره ... خون تکشاخ بهش قوت می ده.

رابرت باز هم امتناع کرد. آدریان با خشم فریاد زد:

- کاري که گفتم بکن.

چند لحظه بعد آدریان دهانه قمقمه را به لبان آیدن چسباند. آیدن حس کرد تمام وجودش به ناگاه مملو از انرژي

شده است. می توانست جاري شدن خون گرم را در بدنش احساس کند. می توانست دوباره نفس بکشد. تمام

وجودش به ناگاه از قدرت لبریز شده است. به آرامی از جا برخاست و نفس عمیقی کشید.

آدریان لبخند زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com