#چشمان_سرخ_آبی_پارت_132


آیدن به سادگی اطراف را می دید.

- جواب داد آدریان. دیگه سردم نیست. همه جا رو هم می بینم اما یه مشکل. .

- چی؟

- نمی تونم خودمو تو این حالت نگه دارم. یه چیزي تو تنم انگار به شدت من رو مجبور می کنه به حالت اولیه

و انسانیم برگردم ... مبارزه با این حس خیلی مشکله ...

آدریان سر گرداند و به آیدن نگریست.

- بهت گفته بودم از اول سفر تمرین کن تا بتونی همیشه فعال نگهشون داري ... نگفتم؟

- چرا اما ... خب سخت بود. نتونستم.

آدریان فریاد زد:

- نخواستی که بتونی. بهت تاکید کرده بودم پسره کله شق.

- خب حالا چی کار کنم.

- ثابت نگهش دار.

- نمی تونم. بیشتر از حد توانمه. احساس ضعف می کنم آدریان. نه می تونم خودمو اینطوري نگه دارم نه

تحمل سرماي هوا رو دارم. احساس می کنم دارم بیهوش می شم.

آیدن احساس می کرد تمام بدنش به حالت اولیه برمی گردد. حس می کرد جریان خون به بدنش بازگشته و

قلبش دوباره می تپد.

آدریان فریاد زد:

- نه آیدن. جریان خون نباید برگرده. خونت یخ می زنه آیدن. قلبت می میره ... آیدن ...

آدریان از اسب پایین پرید.

romangram.com | @romangram_com