#چشمان_سرخ_آبی_پارت_131


آدریان با صداي آرام و نگاهی سر به زیر پاسخ داد:

- دقیقا ... اونجا نفرین شده. .

آیدن پرسید:

- خب پس چرا داریم می ریم اونجا؟

- براي اینکه باید قبل از شیاطین به منطقه الف ها برسیم. اونجا نزدیک ترین راهه.

- تا حالا قرار نبود از اون مسیر بریم. .

آدریان اسبش را هی زد و با صداي ریزي پاسخ داد:

- نظرم عوض شد. . سوال نکن. راه بیفت.

برف دوباره شروع به باریدن کرد. راه پر از درختان بلند و سوزنی برگ بود که شاخه هایشان از سنگینی برفها

بارش برف به کوران نزدیک می شد. ارتفاع برفهاي به زمین ◌ٰ انحنا داشت. هرچه بیشتر پیش می رفتند

نشسته بالاتر از زانوي اسبها شده بود. آیدن به سختی اطراف را می دید اما براي سه تن دیگر حرکت در این

شرایط چندان مشکل به نظر نمی رسید.

- من تقریبا جایی رو نمی بینم.

آدریان پاسخ داد:

- از خاصیت هاي غیر انسانیت استفاده کن. سعی کن چشمات رو سرد کنی ... سفیدي و مردمک چشمات باید

یخ بزنه ... دماي بدنت رو بیار پایین. .

آیدن تمرکز کرد. در این شرایط ؛ ترقی به یک موجود ماورا الطبیعه بسیار سخت تر از همیشه بود. تمرکز کرد و

به رد پاهاي اسب آدریان خیره شد. به طرز شگفت آوري احساس کرد تمام بدنش اگهان سرد شده است اما

سرماي هوا دیگر آزارش نمی داد. چشمانش برفهایی که به مردمکش می خورد را به سرعت جذب می کرد.

romangram.com | @romangram_com