#چشمان_سرخ_آبی_پارت_130
آدریان به نگاه هیجان زده آیدن خیره شد. اشک در چشمان سرخ آدریان حلقه زد. ناباوري و استیصال در چهره
اش موج می زد. نفس عمیق و سردي کشید و سر گرداند. به زمین زل زد و با صداي آرامی گفت:
- من لیاقتشو نداشتم.
آیدن دردمندانه سر تکان داد. آدریان کنار درختی ایستاد. سرش را به آن تکیه داد و گفت:
- من لیاقت زنده بودن ندارم. من هم باید با اونا می مردم ...
آیدن با تعجب پرسید:
- با کیا؟
- آیدن این من نیستم که می بینی ... من یه شاهزاده بی لیاقتم ... یه فرمانده شکست خورده. من هیچی براي
از دست دادن ندارم. باید می ذاشتی من بمیرم ... این اتفاقیه که باید چند قرن پیش می افتاد و من ازش فرار
کردم ... من خودخواهانه خودمو انتخاب کردم.
آیدن مقابل آدریان ایستاد و گفت:
- من نمی فهمم از چی حرف می زنی ... اما اینی که میگی تو نیستی. من نمی خواستم از دستت بدم رفیق.
آدریان پوزخندي زند و زیر لب گفت:
- رفیق؟! - سپس با صداي بلندي ادامه داد - سوار اسباتون بشید. باید از قلمرو شیاطین خارج بشیم. مقصدمون
هم دریاچه منجمده ...
رابرت روي تکشاخش پرید و پرسید:
- اونجا دیگه کجاست؟ یه چیزي تو مایه هاي اقیانوس منجمد شمالی؟
گفت: ◌ٰ رزا درحالی که مشتی تمشک وحشی را بین آنها تقسیم می کرد
- اونجا یه سرزمین خالی از سکنه است ... الان قرنهاست. یه جورایی انگار طلسم شده.
romangram.com | @romangram_com