#چشمان_سرخ_آبی_پارت_129


- نمی تونستم گلوله رو تا آخر عمر با خودم نگهش دارم ... باید یه جا پرتش می کردم.

آدریان با حرکتی سریع رو به روي آیدن ایستاد. به قدري نزدیک که بینی هایشان فقط چند سانتی متر با هم

فاصله داشت. نفس هاي آدریان از سوز زمستانی جنگل هم سردتر بود. درست مانند بادهاي سرد کوهستان که

استخوان هاي یک انسان را به سادگی پودر می کرد. آیدن با خودش قکر کرد ؛ چطور ممکن است ادریان نفس

بکشد. آیا او مانند خون آشام ها در حقیقت یک مرده به حساب نمی آمد؟

آدریان یکی از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

- چرا من رو انتخاب کردي؟

آیدن پاسخی نداد. آدریان بار دیگر فریاد زد:

- چرا نجاتش ندادي؟

آیدن با حالتی عصبی گفت:

- فکر کنم باید ازم تشکر کنی.

- من به خاطر رفتار احمقانت ازت تشکر نمی کنم - صدایش را بالا برد - نباید من رو نجات می دادي.

آیدن با عصبانیت فریاد زد:

- اونا می کشتنت.

- مهم نبود ... باید الویس رو نجات می دادي.

- اما من تو رو انتخاب کردم.

- اشتباه کردي آیدن. . اشتباه.

آیدن با تمام قدرت فریاد زد:

- نه آدریان. اشتباهی در کار نیست. یه دوست همین کارو می کنه. .

romangram.com | @romangram_com