#چشمان_سرخ_آبی_پارت_128


آیدن چشمان اشکبارش را به نیلو دوخت و گفت:

- تو ارزش اونو نمی فهمی ...

- بس کن. من خیلی وقته آدریان رو می شناسم ... اون ارزش هیچی رو نداره.

آیدن اخم کرد و نگاهش به سمت الویس برگرداند و گفت:

- ارزشش رو داره الویس ... بهت قول می دم.

سپس ایستاد تا حرکت قفس دستانش را از الویس جدا کند. انگشتان سرد الویس از کف دست ایدن لغزید و از او

جدا شد. اشک بی رحمانه از چشمان آیدن سرازیر شده بود. با خود فکر می کرد شاید این آخرین باریست که

الویس را می بیند. آنقدر به قفس خیره ماند تا در مه رقیق جنگل ناپدید شد. سر گرداند و به سمت آدریان

برگشت. حوصله رد و بدل شدن هیچ کلامی را نداشت. آدریان عصبی به نظر می رسید. چشمان سرخش از

شدت خشم برق می زد. آیدن بی توجه به او ؛ روي کنده درختی نشست و گلوله اي از برف را میان دستش

فشرد. احساس سرما نمی کرد و برف هم در میان دستانش آب نمی شد. آیا این ویژگی ها برایش موهبت بود؟

آیا باید به خاطرش از الویس سپاس گزار می شد؟ و یا برعکس. او یک هیولا بود همانظور که آدریان توصیف

می کرد. گلوله برفی که حالا از شدت فشردگی به توپ یخی و کوچکی مبدل شده بود را با تمام قدرت به

گوشه اي از جنگل پرت کرد. جسمی با سرعت باورنکردنی از کنارش گذشت و گلوله را به دست گرفت.

- دفعه بعد باید سریع تر انجامش بدي...

آیدن با بی رمقی گفت:

- دست بردار رابرت.

آدریان نگاه یاقوتی اش را به آیدن دوخت.

- چرا این کارو کردي؟

romangram.com | @romangram_com