#چشمان_سرخ_آبی_پارت_127


آدریان نفس راحتی کشید. نیلو لبخند شیطنت باري زد. آیدن ادامه داد:

- الویس رو ببرید.

آدریان فریاد زد:

- احمق نشو آیدن. .نه.

آیدن رو به الویس کرد و زیر لب گفت:

- قول می دم نجاتت بدم. بهت قول می دم.

***

nilo *

***

آیدن ایستاد و دور شدن الویس را نظاره گر شد. اشک بی وقفه صورتش را خیس می کرد و همه جوارحش در

هم می پیچید و درد می کشید. نیلو زنجیر هاي آدریان را از هم باز کرد و گفت:

- فکر نمی کردم هنوز کسایی باشن که برات فداکاري کنن.

آدریان او را از سر راهش کنار زد و کنار آیدن ایستاد. آیدن چشمانش را از قفس چرخدار بر نمی داشت. آدریان

دستش را روي شانه آیدن فشرد. آیدن سر تکان داد و خود را به قفس الویس رساند. دستان سرد الویس را میان

دستش گرفت و به صورت رنگ پریده و خونین او خیره شد.

- چاره اي نداشتم. فقط خواهش می کنم طاقت بیار الویس.

الویس اما هیچ واکنشی نشان نداد. تنها سرد و خاموش کف قفس افتاده بود. آیدن با تردید دستانش را شل کرد

تا آن را پس بکشد اما تمام وجودش یک او را از این کار باز می داشت. نیلو کنار آیدن رسید و زیر لب گفت:

- انتخابت خیلی هم درست نبود پسر.

romangram.com | @romangram_com