#چشمان_سرخ_آبی_پارت_126


آیدن با وحشت به چشمان نا امید و سرشار از حس تسلیم محض آدریان انداخت. اشک در چشمان آیدن حلقه

زد. باور نمی کرد آدریان را هم به همراه الویس به کام اسارت و حتی مرگ می فرستد.

نیلو به آدریان زنجیر شده نزدیک شد به چشمان سرخش زل زد. آدریان پوزخند قدرتمندانه اي زد و گفت:

- بس کن نیلو ... تو به من مدیونی. مطمئنم یادت نرفته.

نیلو خندید و گفت:

- داري براي آزادیت تلاش می کنی؟

- من نه ... اون مرد توي قفس رو آزاد کن.

نیلو به چشمان آیدن نگریست.

- این چشماي یشمی چقدر آشناست ... این چشما غیر ممکنه با مهمون بی هوش ما بی نسبت باشه. خب تو

درست می گی ... من بهت مدیونم. درواقع یه کم بیشتر از مدیونم. باشه. تصمیم با این پسره ... در عوض دینم

به تو آدریان ... این پسر حق انتخاب داره که یکی از شما رو آزاد کنه.

آدریان نفس عمیقی کشید و به آیدن نگریست.

- زود باش آیدن ... یک قدم فاصله اس تا نجات الویس.

آیدن به جسم بیهوش الویس خیره شد. قلبش به شدت می تپید. اشک در چشمانش حلقه زد و نگاهش را به

چشمان سرخ فام آدریان دوخت. چیزي در عمق نگاه خونین او قلبش را می لرزاند. دستانش کرخت شده بود و

می لرزید. دیگر هیچ صدایی را نمی شنید ، حتی صداي فریاد هاي آدریان را که التماس می کرد الویس را

انتخاب کند. در حالی که جریان داغ اشک را روي گونه هایش احساس می کرد چند قدم به قفس نزدیک شد و

دستان سرد و رنگ پریده الویس را فشرد و رو به نیلو گفت:

- الویس. .

romangram.com | @romangram_com