#چشمان_سرخ_آبی_پارت_125
صورت خوش فرمش خونین بود و موهاي لختش روي پیشانیش چسبیده بود. آیدن مرد را می شناخت به اندازه
تمام لحظات زندگیش و بسته بودن آن چشمهاي یشمی آینه وار ، او را بیش از پیش می آزرد.
با صدایی که بغض آن را می فشرد گفت:
- اون الویسه آدریان.
آدریان با دست پاچگی گفت:
- آروم باش آیدن ... ما نجاتش می دیم.
صدایی از پشت سرشان به گوش رسید:
- اره نجاتش می دي البته بعد از اینکه یه فکري به حال خودت کردي آدریان!
آیدن و آدریان سر گرداندند. موجودي بلند قد و شنل پوش با پاهاي گرگوار مقابلشان ایستاده بود که صورت
رنگ پریده و چشمانی بدون قرنیه داشت. روي سینه راستش اثر زخمی عمیق دیده می شد.
نگاه آدریان روي زخم سینه او ثابت شد و گفت:
- نیلو *! چه دیدار ناخوشایندي.
- اصلا پیر نشدي رفیق ... راستش دوست داشتم مرده باشی اما متاسفانه زنده اي.
- تو می دونی که تنهایی از پس من برنمیاي ...
- بله ... اما من تنها نیستم.
در کسري از ثانیه تمام اطرافشان را شیاطین خشمگین فرا گرفتند. آیدن یک قدم به آدریان نزدیک شد تا بیشتر
احساس امنیت کند اما آدریان بی هیچ مقاومتی دستانش را به زنجیر هاي اجنه سپرد. نیلو به آیدن نگاهی
انداخت و گفت:
- منتظر نباش ... کسی تو رو اسیر نمی کنه.
romangram.com | @romangram_com