#چشمان_سرخ_آبی_پارت_124


- نه آدریان خطرناکه ... تو نباید دیده بشی.

آدریان با بی تفاوتی دست رزا را پس زد و رو به آیدن گفت:

- با من میاي؟

آیدن به نگاه هاي سرزنش آمیز رابرت و رزا اهمیت نداد و زیر لب گفت:

- من بهش اعتماد دارم.

آدریان گفت:

- بپر روي کولم.

- چرا؟ خودم می تونم بیام ...

- آره اما تو روي برف از خودت رد به جا می ذاري. اینجوري جاي رابرت و رزا لو می ره

- مثلا تو پرواز می کنی؟

-تقریبا..

آدریان در یک حرکت سریع آیدن را روي کولش گرفت و حرکت کرد. در کمال اعجاب آیدن ، آدریان ردي

ازخود به جا نمیگذاشت. در حقیقت او اصلا روي زمین گام برنمی داشت. چند سانتیمتر بالاتر از برف راه می

رفت.

- این معرکه اس آدریان. چطور اینکارو می کنی؟

- فکر می کردم می دونی من در حقیقت یه نیمه الفم. این خصوصیت الفهاست. . اونا روي زمین راه نمی رن.

آیدن ابرویی تاب داد. آدریان آیدن را پشت بوته اي روي زمین گذاشت و گفت:

- اونجا رو ببین ... اون یه قفس بزرگه ... انگار یکی توش افتاده.

آیدن چشمهایش را تیزتر کرد. مرد قدبلندي که با صورت درون قفس بیهوش افتاده بود ، آشنا به نظر می رسید.

romangram.com | @romangram_com