#چشمان_سرخ_آبی_پارت_122


- نو داشتی داد میزدي ... نمی تونه بی دلیل باشه.

آدریان با کلافگی گفت:

- دست بردار. خواهش می کنم.

رزا که به وضوح مشخص بود ، قانع نشده است ؛ دوباره رو به آتش کرد. رابرت ساز دهنی اش را از سر گرفت.

آیدن به شعله هاي رقصان آتش خیره شد که به سمت آسمان خیز برمی داشتند. پیچ و تاب موزون شراره ها

آیدن را مبهوت می ساخت. افکارش خالی و ذهنش بی دغدغه می نمود. حس می کرد زمان و مکان دیگر اورا

محدود به خود نکرده اند. گویا جهان ماده اي اصلا وجود نداشت و هرچه بود این خلا آرامبخش بود. شعله هاي

آتش هر لحظه تند تر و هوس انگیز تر پیچ و تاب می خورد و می رقصید. آیدن خود را میان سالنی احساس کرد

، دایره وار و وسیع. جمعیت زیادي دست در دست یکدیگر می رقصیدند. آیدن گرمایی لطیف را میان مشتش

حس کرد. دست ظریفی میان دستان آیدن قرار داشت. آیدن به سمت مرکز سالن حرکت کرد ، بی آنکه حتی به

همراهش نگاه کند. آیدن آن دستهاي آرام بخش و گرم را فشرد و خواست تا به سمت او برگردد.

آدریان او را پشت یک درخت کشید و آهسته کنار گوشش گفت:

- صدات در نیاد ... اونا اینجان.

- کیا؟

- خودت ببین.

آدریان به روبه رو اشاره کرد. آیدن از میان شاخ و برگهاي انبوه درخت ، به سختی چند پیکر سیه پوش دید که

آلت موسیقی خاصی در دست داشتند و آهنگ خاصی را می نواختند. آتش با نواي موسیقی آنها شعله ور تر می

شد و با همان ریتم می رقصید. چند نفر دور آتش می چرخیدند و پا می کوفتند. هر از چندگاهی صداي خنده

رعب آوري ازم میانشان شنیده می شد. آیدن به سختی پنجه هاي پاهایشان را می دید که شبیه پاهاي گرگ

romangram.com | @romangram_com