#چشمان_سرخ_آبی_پارت_121
آدریان به سخنی بغضش را فرو برد و پاسخ داد:
- چندین قرنه که ازشون فرار می کنم.
رابرت سازدهنی اش را به دهان گرفت و شروع به نواختن کرد.
آیدن با ناباوري به آدریان نگریست. چهره اش از همیشه غم انگیزتر به نظر می رسید. ابروهایش در هم رفته
بود و دریایی از اشک در جواهر خونین چشمانش حلقه زده بود. دندانهاي مرواریدوارش را به هم می فشرد و
تلاش می کرد تا در برابر اشکهایش مقاومت کند. آیدن پرسید:
- تو یه تکشاخ کشتی ...
آدریان نتوانست حریف بغضش شود. با صدایی گرفته و چشمانی خیس ادامه پاسخ داد:
- نه یکی ... نه دوتا ... هفت تا.
آیدن دست راستش را روي شانه هاي آدریان گذاشت و گفت:
- چرا گریه می کنی؟
آدریان فریاد زد:
- اینا گریه نیست آیدن ... اشک نیست. من که احساسی توي وجودم ندارم که بخواد باعث اشک ریختن و
گریه بشه ... این نفرینه ... یه نفرین ابدي که ازش رها نمی شم. ازم جدا نمیشه ...
رابرت دست از ساز زدن برداشت و پرسید:
- چی سر آدریان اومده؟
آدریان به خود مسلط شد و گفت:
- چیزي نیست.
رزا حالت حق به جانبی گرفت:
romangram.com | @romangram_com