#چشمان_سرخ_آبی_پارت_120


- فقط یه دسته از موجودات محکوم به مرگ می شن. الفها اعتقاد دارن که وجود این موجودات باعث میشه

زمین از طغیان پر بشه. دنیا به کثافت کشیده بشه. اونا معتقدن ... زنده بودن اونا ظلم به زمینه ...

- کیا؟

- هر موجودي که یه تکشاخ رو بکشه.

تمام اعضاي درون بدن آیدن در هم پیچید. او پیشتر تکشاخی را تا پرتگاه مرگ پیش برده بود. آدریان بی انکه

اشاره بیشتري به این مساله کند ، ادامه داد:

- درباره الویس هم یه حدسایی می زنم. چهار تا زندان سالها پیش تو قلمرو الف ها وجود داشت. نقشه نشون

می ده که الان فقط سه تا پا برجاست. از اون زندان ها شروع می کنیم. باید مطمئن شیم الویس دست

الفهاست. وقتی مطمئن شدیم ... اونوقت وارد سرزمینشون می شیم.

- خب فوق نهایت ... بریم و الویس دست اونا نباشه ... برمی گردیم.

- نمی تونیم. من فقط یک بار می تونم وارد شهر بشم. و بذار اون زمانی باشه که مطمئنم با ورودم به اونجا. .

الویس رو نجات دادم.

آیدن گیج و منگ پرسید:

- منظورت چیه؟

آدریان نیم نگاهی به آیدن انداخت. چشمان خونین رنگش سرشار از تردید و اندوه بود. بلافاصله از آیدن چشم

برداشت و به نقشه نگریست. با صدایی لرزان گفت:

- من محکوم به مرگم.

آیدن شگفت زده و با لحن دردناکی گفت:

- چی؟

romangram.com | @romangram_com