#چشمان_سرخ_آبی_پارت_119


- یا تبعید و یا حبس اید.

- اینا بدتر از مرگه؟

- البته ... وحشتناکه ... سیاهچالی که براي ابد هیچ نوري براي دیدن درش نیست و صدایی براي شنیدن

نیست. حتی خودت هم نمی تونی صدایی درش تولید کنی. خلاء مطلق ... سکون و سکوت ابدي. ابد براي یه

خون آشام مدت کمی نیست آیدن.

- خب شاید ... تیعید ...

آدریان از جا برخاست و نفس عمیقی کشید. حتی در آن نور کم هم می شد، برق اشک را در چشمان آدریان

تشخیص داد. آدریان با پریشانی گفت:

- تبعید یه بیابون. . با خاك شور و عذاب روح. جایی که حتی از ریگ هاي خاکش هم سرزنش به گوش می

رسه. جایی که حتی آسمون هم آیینه اشتباه هاییه که مرتکب شدي. این تبعید ابدي که رهایی معنایی در اون

براي یه خون آشام نداره.

آیدن با حیرت به آدریان خیره شد. آشفتگی او آیدن را می آزرد. گویی از درون درد می کشید بی آنکه فریاد

کند. آیدن او را به نشستن دعوت کرد و گفت:

- ما نجاتش می دیم. بالاخره. اگه مجازاتش مرگ نیست.

سکوتی سنگین میان آن دو حاکم شد. تمام وجود آیدن به لرزه افتاده بود. حتی تحمل یک لحظه تصور آن

مجازات ها و الویس برایش ناممکن بود. مهم نبود الویس چه از او خواسته بود. مهم نبود آن زن جوان چه

اصراري داشت. براي آیدن تنها رهایی الویس اهمیت داشت. چشمانش را به آدریان دوخت که با کلافگی نقشه

را بررسی می کرد. سوالی که در ذهنش جرقه زده بود را پرسید:

- آدریان ... پس هیچ مجرمی در دستگاه الف ها کشته نمیشه؟

romangram.com | @romangram_com