#چشمان_سرخ_آبی_پارت_118
آدریان اینبار واقعا به خنده افتاد. با نگاه شگفت زده اي به آیدن نگریست و گفت:
- نه ... همچین نقشه اي نمی تونه وجود داشته باشه ... اگه وجود داشت که دیگه لازم نبود دنیال الویس
بگردیم. یه راست می رفتیم سراغش. ما الان نمی دونیم اون ممکنه کجا باشه ...
- یعنی چی؟
آدریان اخم کرد و به نقشه نگریست.
- ببین ... متاسفم که اینقدر با صراحت باهات حرف می زنم اما به نظرم بهتره بدونی ... ببین آیدن ما باید
مطمئن بشیم الویس اصلا گیر الفها افتاده یا هنوز داره فرار می کنه ...
- رابرت میگه دیده که اونو بردن.
آدریان نیم نگاهی به رابرت انداخت که سازدهنی کوچکی را تمیز می کرد. سري تکان داد و با اخم مختصري
پاسخ داد:
- خب هر اتفاقی ممکنه افتاده باشه. گوش کن ... و البته باید مطمئن باشیم که اون زنده اس. البته اگه گیر
الفها باشه حتما زنده اس. جرمش در اون حد نیست که بکشنش. اما اگه در حال فرار باشه ... باید نسبت بهش
تردید کرد.
- خب اگه الفها نمی کشنش ... یه راست بریم به قلمرو اونا و ازشون بخوایم الویس رو محاکمه کنن. .اون وقت
یه جوري نجاتش می دیم.
آدریان تلخند دردناکی زد و گفت:
- اون یه جرم مشخص داره. محاله که بدون مجازات رهاش کنن. مجازات شکست قوانین اونا مرگ نیست.
بدتر از مرگه.
- منظورت چیه؟
romangram.com | @romangram_com