#چشمان_سرخ_آبی_پارت_116
اشک در چشمان زن حلقه زد و نفس هایش سنگین شد. بی تابی سر تا پایش را فراگرفت. آیدن ابرویی بالا
انداخت و پرسید:
- تو دیانا رو می شناختی؟
زن کلافه و پریشان به نشانه نفی سر تکان داد. آیدن شانه هاي زن را گرفت و گفت:
- مطمئنی حالت خوبه؟
زن با صدایی گرفته پاسخ داد:
- نه زیاد. به حرفم گوش کن آیدن. برگرد. از این سفر صرف نظر کن. بی نتیجه و خطرناکه.
- من می دونم دارم چی کار میکنم. من آدریان رو دارم. رزا و رابرت هم هستن.
زن با تعجب پرسید:
- رابرت؟ رابرت دیگه کیه؟
- تنها خوناشام همراه من.
زن نگاهش را برگرداند و زیر لب تکرار کرد:
- رابرت!
سپس سوت مختصري زد. اسب سپید رنگی با یالهاي سرخ نزدیم او ایستاد. آیدن حدس می زد که دورگه باشد.
زن روي اسب پرید. آیدن با دستپاچگی گفت:
- کجا می ري؟ اسمت رو بهم نگفتی؟
زن اسب را هی زد و به سمت راه باریک میان درختان به راه افتاد. آیدن بار دیگر گفت:
- اسمت چیه؟
زن سر گرداند و با صدایی بغض آلود گفت:
romangram.com | @romangram_com