#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_295



پیش از آنکه فرصت کوچکترین اعتراضی را به من بدهد ، مرا روی دست بلند کرد و بسمت اتاق خواب رفت .خنده ام گرفت .



- وای فرزاد، من رو بذار زمین کمر درد میگیری دیوونه!



- آخه تو وزنی داری که من کمر درد بگیرم؟ مثل پر می مونی!!



این را گفت و هر دو زدیم زیر خنده !آنقدر خسته بودم که اگر چشمهای تبدار و ملتهب فرزاد با آن عشق و التماس کشنده اجازه می داد، یک هفته تمام می خوابیدم!!

زنگ ممتد ساعت مرا از دنیای افکارم بیرون کشید. با عجله آن را از روی میز کنار تخت برداشتم و خاموشش کردم که مزاحم استراحت موجودی که در کنارم آرمیده بود نشوم. از دیدن عقربه های ساعت دهانم از تعجب باز ماند .چقدر زود شش صبح شده بود؟ یعنی من چند ساعت بود که بی وقفه به خاطرات گذشته می اندیشیدم .اگر فرزاد می فهمید که تمام شب را بیدار بوده ام حسابی عصبانی می شد! پرتوهای خورشید سخاوتمندانه پا به داخل اتاق گذاشته بودند .یادآوری خاطرات گذشته، لبخندی را بر لبهایم نشاند .فرزاد هنوز به همان حالت دست به سینه و با آرامش کامل آرمیده بود . حالا درست پنج ماه است که ساعت شنی عمر من به پایین سرازیر شده است و خاطرات جاودانی را برایم رقم می زند .اکنون پنج ماه از ازدواج ما می گذرد و من خوشبخت ترین زن دنیا هستم .در آن شب خیال انگیز ، در حالیکه تمام وجودم را شرمی دخترانه و آشنا برای تمام نوعروسان در برگرفته بود، در کنار فرزاد قدم به دنیایی جدید و ناشناخته گذاشتم که با دنیای شاد و پرهیاهوی جوانی و دختر خانه پدر بودن، تفاوتهای فاحشی داشت .دنیای شیرین یک خانم متاهل و مسئول! حالا مدتهاست که زندگی زناشویی ما رسما آغاز شده است و من در کنار موجودی که او را فرشته آسمانی می پندارم،آینده را پایه ریزی میکنم!آینده ای شیرین و دلچسب که با حضور فرزندانمان به مراتب زیباتر خواهد بود .



سفر سه هفته ای ما در پاریس بعنوان ماه عسل و بازدید از نقاط دیدنی شهر، روزهایی بس خاطره انگیز و جاودان برایمان به یادگار گذاشت .روزهایی به واقع شیرین و لذت بخش درست مثل عسل! فرزاد و شایان به اتفاق از من و الهام خواستند که دیگر به شرکت نرویم ولی ما اینک با نیروی مضاعفی به کارمان ادامه می دهیم .هر روز صبح به همراه فرزاد صبحانه میخوریم و با هم به شرکت می رویم . شایان هم به تازگی، شرکتی با پدر خریداری کرده است و مشغول به کار شده است .



به آرامی از تخت پایین آمدم و با زدن آب خنک به صورتم ، التهاب چشمهای از خواب گریخته ام را گرفتم .برای آماده کردن صبحانه به آشپزخانه رفتم ولی ناگهان بیاد آوردم که امروز جمعه است و از رفتن به شرکت خبری نیست .قرار بود که برای ناهار به اتفاق شایان و الهام به دامان طبیعت پناه ببریم . اواخر بهار را می گذارنیم و هوا لطافت مطبوعی دارد . مجددا به اتاق بازگشتم و به آرامی زیر پتوی گرم و نرم خزیدم! باز دستم را تکیه گاه سرقرار دادم و به صورت فرزاد خیره شدم .در خواب، چقدر معصوم و زیبا بنظر می رسید .لبخندی زدم و در حالیکه به آرامی موهای مشکی و خوش حالتش را نوازش میکردم ، آهسته گفتم :



- خیلی دوستت دارم!



خم شدم و بوسه آرامی بر روی گونه اش نشاندم و با کمترین سر و صدای ممکن، سرم را روی بازویش گذاشتم . دستهایش به آرامی لغزید و با صدای آهسته ای نجوا کرد:



- منم دوستت دارم کوچولو! بازم بی خواب شدی؟



سرم را کمی بالا آوردم و نگاهش کردم .هنوز چشمهایش بسته بود و در صدایش رگه هایی از عشق و دلواپسی بیداد میکرد .


romangram.com | @romangram_com