#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_294

- بلند شو خانم ، بسه دیگه!اگه بازم گریه کنی می برم تحویل مامان و بابات می دم و می گم اصلا نخواستم!



وقتی دید آرام نمی شود با لحن ظاهرا غمگینی گفت:



- الهام به جون خودم اگه بازم گریه کنی بلند می شم خودم رو از این پنجره پرت می کنم پایین! اونوقت جوون مرگ می شم ها!



الهام در میان گریه گفت:



- خسته نباشی ، ارتفاع این پنجره به نیم متر هم نمی رسه، چیزیت نمی شه که!



- من طوری ام نمی شه ولی عوضش دل تو خنک می شه، شاید اونوقت دیگه گریه نکنی!



از حالت مظلومانه او ابتدا فرزاد به قهقهه افتاد و بعد هم من و الهام خنده مان گرفت .فرزاد برخاست و با شایان دست داد و ازدواجش را تبریک گفت .من و الهام هم به تقلید از پسرها یکدیگر را بوسیدیم و تبریک گفتیم.شایان دست الهام را گرفت و در حالیکه بسمت منزل خود می رفتند با شیطنت گفت:



- فرزاد جان اگه امشب از گریه های این بچه ننه غرق نشدی، فردا حتما می بینمت! شب بخیر!



- ممنون عزیزم!امیدوارم این دختر عمه من با این آبغوره هایی که امشب گرفت تو رو خفه نکنه!



از این شوخی ، پسرها با صدای بلند خندیدند و گونه های من و الهامارغوانی شد! فرازد در را پشت سر بچه ها بست و به سمتم آمد .با لبخندی جذاب، طره موی رها شده بر روی صورتم را کنار زد .دستش را پشت گردنم قرار داد و سرم را به سینه اش فشرد و گفت:



- حالا دیگه منم و تو که از امشب تا آخر عمر باید یه دیوونه عجیب و غریب رو تحمل کنی!


romangram.com | @romangram_com