#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_293
برایش خط و نشان کشیدم که بمحض دیدنش چه بلایی به سرش بیارم .آن شب هم با تمام زیبایی ها و شور و هیجانش به انتها رسید و خاطراتش جاودانی شد .پایکوبی ها و شور و شیطنت جوانها و خوشحالی و سرور دیگران و اعضای خانواده ام، این باور را برایم به ارمغان آورد که خوشبختی دور از دسترس نیست و با دقت در محیط پیرامون خود و لذت بردن از تمامی لحظات پر شتاب زندگی، به راحتی آن را در می یابیم .خبر بارداری نرگس که با شرم و حیای ذاتی اش در گوشم نجوا کرد هم شادی و حس خوشبختی ام را دو صد چندان کرد. حالا معنی گفته هاش فرزاد را بهتر درک میکردم . واقعا زندگی سبز بود و عشق آبی و خوشبختی سفید سفید!
هنگام خداحافظی من و الهام در آغوش پدر و مادرها اشک می ریختیم و بی تابی میکردیم . پدر دست مرا که بشدت به گریه افتاده بودم در دست فرزاد قرار داد و با مهربانی گفت:
- فرزاد جان اینم نور چشم من! شیدا رو به تو و تو رو به خدا می سپارم ، مواظبش باش.در در ضمن این دختر ما خیلی حادثه سازه، اینو دیگه خودت هم می دونی! از صدای رعد و برق و پارس سگ هم خیلی می ترسه!
از لحن پدر همه به خنده افتادند و او ادامه داد:
- در ضمن پسرم دعای خیر ما بدرقه راه شماست .قدر هم رو بدونید و برای هم بمونید!
فرزاد با متانت خم شد و خواست دست پدر را ببوسد که او مانع شد .فرزاد جواب داد:
- مطمئن باشید مسعود خان که شیدا از جونم هم برام عزیزتره. فکر کنم اینو قبلا ثابت کردم .خیالتون راحت باشه.
آقای پناهی هم الهام را به دست شایان سپرد و شایان هم به رسم ادب دست او را بوسید .گریه های پنهانی مادر و مهتاب خانم، بغض ما را بیشتر کرد . به صورتی که حتی داخل ماشین هم تا رسیدن به خانه اشک ریختیم و اگر مزه پرانی پسرها نبود حالا حالا به گریستن ادامه می دادیم!
شب به نیمه رسیده بود .جلوی در خانه از تمام عزیزانی که ما را همراهی کردند صمیمانه تشکر کردیم .با خاله مریم و خاله مژده و دایی منصور و بچه ها هم به گرمی خداحافظی کردیم .آخرین نفر فرهاد خان بود که من الهام را به دست پسرها و آنها را به ما سپرد و برایمان آرزوی سعادت و بهروزی کرد .چنان در آغوش او که حیاتی دوباره را به من ارزانی کرده بود اشک می ریختم که فرزاد کلافه شد و به زور مرا از او جدا کرد! فرهاد خان در آخر بعنوان هدیه عروسی بلیط های سفر مسافرت پاریس را بمدت سه هفته در دستهایمان گذاشت و رفت .
همگی در خانه ما که طبقه اول بود، جمع شده بودیم .با رفتن پدر و مادر تنهایی یک عروس را بیشتر حس کردم و همچنان اشک می ریختم . شایان با خنده ای بر لب دست همسرش را گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com