#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_287



- به نظرت این نقاشی زنده نیست؟ نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم چشمهای تو زنده اند و از توی عکس نگام می کنن!این تابلو مونس لحظه های تاریک و تنهایی و دلتنگی منه.بنظرم شیدای توی نقاشی و رویاهای من خیلی مهربونتر از خودت بود!



دستهایش را روی سینه قلاب کرد و باز نگاهم کرد:



- حالا بگو ببینم ، حاضری برای تمام عمر من یه تابلو مجسم باشی؟!



لبخند زدم .چه زیر کانه سوال پیچم میکرد!



- می دونی فرزاد، تمام برخوردهای من از احساس مالکیت نشات گرفته ، اگر جسارت کردم ببخشید!



- بازم که طفره رفتی ، نمیخوای جواب منو بدی؟



چشمهایش لبریز از انتظار بود از سکوت و لبخند من به خنده افتاد .



- عجب دختر کله شقی! ولی یادت باشه همون حس مالکیتی که ازش حرف می زنی به من این اجازه رو می ده همین الان کاری کنم که برای همیشه مال من باشی! پس به نفعته که زودتر جوابم رو بدی!



یک تای ابرویم خود به خود بالا رفت .لبخندی به رویش زدم و با لحن شمرده ای گفتم:



- قبلا هم که گفتم که من تو رو کاملا شناختم .فکر نمی کنم لازم به تکرار باشه .پس خواهش می کنم الکی برای من نقش بازی نکن!




romangram.com | @romangram_com