#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_288
از چشمهای مشتاق و بی قرارش فاصله گرفتم و باز قصد خروج کردم که گفت:
- خیلی خب خانم کوچولو!حالا که اینطوره منم همین امشب تصمیم رو توی جمع مطرح ، و تو رو از پدرت خواستگاری می کنم، قبوله؟
خنده صداداری کردم و از ته دل گفتم:
- بله،بله،بله!
با آمدن بزرگترها به جمع، مهمانی و سرور و شادمانی دیگری گرفت .قبل از صرف شام، شایان با شیطنت و لودگی خاص خودش، به همه اعلام کرد که سه هفته دیگر ، مصادف با یکی از اعیاد بزرگ ، جشن عروسی خودش و الهام را برگزار می کند .همه به افتخار سلامتی و خوشبختی آنها دست زدند و بلافاصله پس از آن ، فرزاد در مقابل نگاه حیران و متعجب همگی،مرا از پدر خواستگاری کرد .بقول خودش عجیب ترین خواستگاری دنیا که در نوع خود بی نظیر بود .همه از راز دل ما آگاه بودند و این علاقه بر هیچکس پوشیده نبود .با اعلام موافقت پدر و مادر و من، فرزاد حلقه زیبایی را که مزین به نگینهای بی شمار الماس بود و چشم هر بیننده ای را خیره میکرد، در انگشتم جا داد. همه با رضایت خاطر به ما تبریک گفتند و دیدن اشک شوق مهتاب خانم و فرهاد خان که از این وصلت بسیار شادمان بودند، قلبم را لبریز از غرور و شادی کرد. مزه پرانیهای شایان و الهام که حتی یک لحظه را هم برای سر به سر گذاشتن و اذیت کردن ما از دست نمی دادند، صدای همه را در آورد!در همان حین فرهاد خان با شیطنت گفت:
- شیدا جان هنوز هم از اون شخصی که نجاتت داده متنفری؟
همه به خنده افتادند و من خجالتزده سر به زیر انداختم:
- از همگی شرمنده ام، امیدوارم منو ببخشید. حرفهای اون روز منو به حساب شرایط روحی بدی که داشتم بذارید!
شایان توام با خنده گفت:
- حالا میخوای بگم کی اول تورو پیدا کرد و باعث نجاتت شد؟
همه نگاهی بهم رد و بدل کردند و فرهاد خان گفت:
romangram.com | @romangram_com