#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_286

برگشتم و نگاهش کردم .با لبخندی بر لب ادامه داد:



- راستی میخواستم یه چیز دیگه هم نشونت بدم که فکر میکنم قبلا خیلی علاقه داشتی اونو ببینی!



باز حس کنجکاوی ام گل کرد .یک تای ابرویم را بالا انداختم و بسمتش رفتم .



- چه چیز دیگه ای؟!



خنده صداداری کرد و بسمت میز آرایشی که روبروی تخت قرار داشت رفت .از من خواست که نزدیکش بروم .در کنار میز، بر روی دیوار، تابلو فرشی نصب شده بود که در آن ، تصویر شکار آهویی در چمنزار به چشم میخورد .دکمه کوچکی را در کنار آن فشرد و در مقابل نگاه بهت زده من، تصویر آهو چرخید و قابی نمایان شد که تصویر دختری را به رخ می کشید .از آنچه روبرویم قرار داشت، کم مانده بود شاخ در آورم!فرزاد که تمام حرکاتم را زیر نظر داشت، لبخند شیطنت آمیزی زد و پرسید:



- چطوره؟!



بی آنکه پاسخی بدهم .تمام وجودم تبدیل به یک جفت چشم شد .تصویری نقاشی شده از من در حالی که بر بلندای کوهی ایستاده بودم و باد موهایم را پریشان کرده بود، روبرویم قرار داشت . طنین صدایش بهت مرا شکست .



- اینم اون تابلویی که نرگس از تو کشیده بود و دلت میخواست ببینی!



- پس حدسم درست بود! وای فرزاد این نقاشی خارق العاده اس! اینو چطوری کشیده؟ اصلا من که اینقدر قشنگ نیستم!



- باهات موافقم ، خارق العاده اس، ولی تو صدبرابر از این تابلو قشنگتری! در جواب سوالت هم بگم؛ همون روزی که من کار سنگین کپی برداری از تمام فاکتورهای چند شرکت رو عمدا به عهده ات گذاشتم، همون روزی که خیلی لجباز شده بودی. یادت که می یاد؟ اون روز خودم تا دیروقت توی شرکت موندم .سیامک و نرگس هم اومدند اونجا دیدنم .همون شب به نرگس گفتم حاضری یه پرتره از چهره یه دختر مغرور و کله شق برام بکشی؟ نمی دونی چقدر تعجب کرد .چهره تو رو از روی فیلم ضبط شده توی دوربین های مدار بسته دید و با ابتکار خودش، این نقاشی رو کشید .بغیر از من و تو و پدر ، الهام و شایان هم این تابلو رو دیدند. اون روزی که افتادی توی استخر و من گرفتمت ، سریعا آوردیمت اینجا. اونقدر دستپاچه بودم که یادم رفت تصویر تو رو پنهان کنم!اوناهم به اندازه تو متحیر شدند .



نگاهش را از چهره مبهوت من به تصویر سوق داد و با لحنی محزون افزود:


romangram.com | @romangram_com