#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_285
- شیدا هنوز هم سرحرفت هستی؟
- کدوم حرف؟!
- همونی که وسط زمین و آسمون گفتی ، قبل از اینکه پرت بشم پایین!
- من خیلی حرفها زدم، تو کدوم رو می گی؟
فشاری بر دستم که در مقابل صورتم مهار شده بود ، وارد کرد:
- خودت خوب می دونی کدوم رو می گم!همیشه گفتم که من آدم کم طاقتی ام، پس خواهش می کنم با احساسات من بازی نکن! صدات کردم اینجا تا در مورد همین مساله باهات حرف بزنم.
سرش را خم کرد و با نگاهی نافذ و گیرا گفت:
- من یه پسر خیلی تنهام که چیز باارزشی برای پیشکش کردن به تو ندارم .دلم رو هم که مدتهاست به تو بدهکارم! یه مغز هم دارم که هنوز فسیل نشده ولی خودت از کار انداختیش! ولی در عوض دنیایی از عشق و محبت دارم که بی محابا همه رو به پات می ریزم .تو فقط یه کلمه بگو تا همه هستی ام رو برات رو کنم! شیدا، هنوزم حاضری با من ازدواج کنی؟
موجی از شرم و حرارت، وجودم را ملتهب کرد.نگاهش کردم. لبریز از تمنای دوست داشتنش بودم.این پسر چشم عسلی مغرور و مهربان به اندازه تمام لحظه های عمرم عزیز بود. دلم میخواست کمی سر به سرش بگذارم ، ولی چشمان معصوم و منتظرش بر روی هر شیطنتی خط کشید .دستم را به آرامی از حصار دستش خارج کردم و بسمت در رفتم .هنوز دستگیره در را لمس نکرده بودم که صدایش بلند شد:
- هر چند که اون نگاه و لبخند گویای همه چیزه؛ ولی دیگه نمیذارم مثل همیشه فرار کنی و از جواب دادن طفره بری .من به اندازه کافی منتظر موندم و زجر کشیدم!
romangram.com | @romangram_com