#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_284



- بگو به جون شیدا شوخی کردم



- به مرگ فرزاد شوخی کردم



- گفتم بگو به جون من!



- می دونی که جون تو خیلی بیشتر از این حرفها برام ارزش داره، پس الکی قسم نمیخورم .باور کن که فقط یه شوخی بود!



دندانهایم را روی هم فشردم و باز به جانش افتادم.



- تو بیجا کردی شوخی کردی! اصلا این چه شوخی مسخره ای بود؟ واقعا که خیلی دیوونه ای!



خنده بلند دیگری سر داد و در حالیکه با هر دو دست ، دستهای مرا مهار میکرد گفت:



- اینم سزای دختر سنگدلی که اولا وسط اون دره، اونطوری احساسات منو به بازی گرفت و بعد هم اون لقب قشنگ رو برام گذاشت .



خنده ام گرفت ؛ چقدر لوس و بدجنس بود! پس هدفش فقط تلافی کردن بود! در اثر کشمکشی که داشتیم، موهایم از زیر گلسر رها و در صورتم پخش شد .خواستم دستم را از حصار دستهایش خارج کنم ولی او مچ دستم را محکمتر از قبل فشرد .با خنده گفتم:



- نترس جناب متین!نمیخوام بزنمت، میخوام موهام رو درست کنم

ولی او خیره در چشمهایم زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com