#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_283

این بار بلندتر خندید .خنده ای مستانه و به دور از ناراحتی که دلم را لرزاند:



- تو چقدر کم طاقتی دختر! باهات شوخی کردم.



لحظه ای از تقلا دست برداشتم و بی حرکت ایستادم.



- فرزاد؟!



- شیدا!



از لبخند بی خیالش و حالت شیطنت آمیزش حرصم گرفت .



- فرزاد!



- جانم!حالا چرا داد می زنی؟



- اِ........جدی باش دیگه!



- خانم چرا تهمت می زنی؟ من کاملا جدی ام!



نفس زنان پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com