#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_257

از اینکه در آن وضعیت بحرانی و مرگ آور شوخی میکرد و می خندید ، لجم گرفت.



- خیلی خب، پس دست منو رها کن! گفتم که از مردن هراسی ندارم!



- مثل همیشه لجباز و کله شقی!



با لحنی متفاوت که لبریز از عشق و محبت بود، زمزمه کرد:



- مطمئنی از مردن با من نمی ترسی؟



نگاهش کردم و با قاطعیت گفتم:



- بله مطمئنم، این بهترین آرزومه، البته فعلا!



فشار بیشتری بر مچ دستم وارد کرد.



- خیلی خب، این درخت تحمل وزن هر دوی ما رو نداره، ممکنه هر لحظه بشکنه، من یه فکر بهتر دارم!



این را گفت و به آرامی مرا بالا کشید .فرزاد مرد تنومندی بود و از اینکه با یک دست، دختری به وزن مرا بالا می کشید؛ ابدا تعجب نکردم .از درد ناشی از جراحات بدنم .لبهایم را بهم فشردم وسعی کردم دختر مقاومی باشم. بمحض اینکه به تنه درخت رسیدم. با کمی وحشت پرسیدم:



- میخوای چکار کنی؟!


romangram.com | @romangram_com