#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_256
قلبم از جا کنده شد. با وحشت به آن دستش که تنه درخت را گرفته بود، خیره شدم .حق با او بود ؛ هرچند که بسختی دستش را می دیدم ولی رد باریکی از خون که از کف دستش بر روی آرنج جاری شده و به پایین می ریخت ، کاملا هویدا بود .قلبم در سینه فشرده شد .با ناباوری که بغض هم چاشنی اش بود، زمزمه کردم:
- خدای من! تو زخمی شدی؟
- من که گفتم چیز مهمی نیست، آروم باش!
بغضم ترکید و با گریه گفتم:
- عجب دیوونه ای هستی که توی این وضعیت می خندی! چی چی رو چیز مهمی نیست! از دستت داره خون می ره.خدایا! حالا باید چکار کنیم؟!
صدای گرم و مردانه اش ، همچون لالایی روح نوازی بر گوش جانم نشست:
- اِاِ...تو داری گریه می کنی کوچولو؟ فکر میکردم خیلی مقاوم تر از این حرفها باشی، مردن که ترس نداره!
- من از مردن نمی ترسم، فقط بشرطی که تو کنارم باشی!
قهقهه ای زد:
- عجب !حالا کی گفته که من قراره با تو بمیرم؟ من همین الان می تونم دست تو رو رها کنم و خودم رو به راحتی نجات بدم!من به فنون صخره نوردی آشنام و می تونم از خودم مراقبت کنم!
romangram.com | @romangram_com