#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_255
- این خونه چیه؟
لبخندی تحویلم داد.
- نمی دونم!
بشدت ترسیده بودم .با صدای بلند گفتم:
- چرا به من دروغ میگی ؟ پرسیدم این خون از کجاست؟
مچ دستم را فشرد و با لحن آرامش بخشی که فقظ مختص یک نفر در دنیا بود و آن شخص هم خودش بود، گفت:
- به نظرت امروز روز قشنگی نیست؟!
کم مانده بود دیوانه شوم .قطرات خون همچنان بر روی دستم فرود می آمد . این بار فریاد زدم:
- فرزاد!
خنده اش گرفت.
- خیلی خب خانم! چرا عصبانی شدی؟ فکر کنم دستم یه زخم کوچولو برداشته!
romangram.com | @romangram_com