#چشمان_سگ_دارش_پارت_288
_«نتنها باور کرد ،از خونه ام پرتم کرد بیرون و گفت دیگه پسری به اسم ماکان نداره »
پناه که حالا هاله ای از اشک جلوی دیدگانش را گرفته بود ،دستی به صورت ماکان کشید و گفت:«بمیرم برات »
دست پناه را بوسید و گفت:«خدانکنه....اون موقع بود که فهمیدم همین زنیکه ی هرزه باعث مرگ مادرم شد،مادرم وقتی فهمید یه زنی که هم سن بچشه
با شوهرش در ارتباطه به قلبش فشار میاد و سکته میکنه....از اون موقع به بعد بود که دیگه اسم پدرم رو هم نیاوردم»
_«اون زن چی؟!پدرت حقیقتو نفهمید؟»
ماکان سر تکان دادو گفت:«فهمید اما خیلی دیر...بعداز اینکه فهمید زنش بهش خیانت میکنه ؛بهش ثابت شدکه پسرش گناهی نداشته ،طلاقش داد و الان
داره تنها زندگی میکنه...از همون موقع بود که تصمیم گرفتم جنس مقابلم رو بکوبم و نابود کنم ،نزدیکشون بشم و وقتی عاشقم شدن مثل آشغال پرتشون
کنم از زندگیم بیرون ،اما تو اومدی تو زندگیمو از منجلاب بیرون کشیدیم »
_«چطور زندگی کردی و به اینجا رسیدی؟!»
آهی کشید:«جریانش مفصله ،خیلی سختی کشیدم ،انقدر برای بابا بزرگم سر خم کردم و هرچی میگفت گوش میدادم که بالاخره دست کرد تو جیب
مبارک شو یکم سرمایه بهم داد ،یه کافه زدم و شروع کردم به کار ،کارم که گرفت و وضعم خوب شد ،رو زمینی که بهم ارث رسید از بابابزرگم ،اون
رستوران رو ساختم ،الانم که خدمت شمام»
romangram.com | @romangram_com