#چشمان_سگ_دارش_پارت_289
پناه آهی کشید وگفت :«هیچ فکرش رو نمیکردم تا این حد سختی کشیده باشی»
_«حالا که تورو دارم ،طعم عین زهر اون سختی ها برام شیرین شده پناه»
پناه در سکوت به ماکان خیره بود ،که صدایش را شنید :« گفته بودی
بلدی حال مرا خوب کنی..
حال ما خوب
خرابست.(اه کشید) حالمو خوب کن پناه!»
پناه بی هوا لبهایش را روی لبهای ماکان گذاشت و بوسید جدا شدو گفت:«همه جوره در خدمتم»
میخواست حال و هوای ماکان را عوض کند حالا به هر طریقی...
ماکان قهقه ای زدو گفت:« خودت شروعش کردی ،دیگه امروز ازت نمیگذرم حتی اگه این قلب لعنتی طاقت نیاره »
پناه را در آغوش کشیدو بوسه ای روی گردنش نشاند...
(پایبند به دینی نبودم...
romangram.com | @romangram_com