#چشمان_سگ_دارش_پارت_287

صحنه ای که با چشمای خودم دیدم داشتم شاخ درمیاورد م، ناهید ،زن بابام فقط با یه لباس زیر اومده بودو رو تختم نشسته بود،عین فنر از جام بلند

شدم ،فکرشو بکن یه پسر بیست ساله که تو اوج نیاز و کنترل کردن غرایض جنسیشه ،چشم باز میکنه و یه زن برهنه رو جلوی چشماش میبینه

،نمیدونستم چیکار کنم ،مات و مبهوتش بودم تا اینکه خودش قدم جلو گذاشت و اومد سمتم تازه دوزاریم افتاد که باید چیکار کنم سیلی محکمی بهش

زدم که باعث شد بیفته رو زمین ،باید از شر اون موقعیت خلاص میشدم ،از کنارش رد شدم تا از خونه بزنم بیرون ،اما در قفل بود ،خودش درو قفل کرده

بود تا بتونه راحت به قصدش برسه ، خواستم با لگد قفلو بشکونم که غافلگیرم کردو از پشت چسبید بهم، حالم داشت یه جوری میشد ،همونجوری که

پشتم بهش بود گفت:«از وقتی اومدم تو این خونه چشمم گرفتت ،تا به هدفم ترسم بیخیالت نمیشم»

گُر گرفتم، کسی که پدرم عاشقانه میپرستیدش ،به پسرش چشم داشت،از اولش هم میدونستم بخاطر پول زنش شده اما هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه

هرزه شده زن پدرم...

برگشتمو هُلش دادم افتاد سرش خورد به لبه ی تخت و شکست ،از دیدن خون روی سرش اصلا وحشت نکردم چون بیشتر از اینها حقش بود...»

پناه که در تمام طول این مدت با دهانی باز به ماکان خیره بود گفت:«بعدش چی شد؟!»

_«هرچی تو دهنم بود بهش گفتم و درو شکوندم و زدم بیرون ،قبل از اینکه برم پیش پدرم و همه چیزو براش تعریف کنم ،اون زنیکه ی هرزه بهش خبر

دادو گفت که...من...میخواستم بهش تجاوز کنم»

«بابات حرفشو باور کرد؟!»

romangram.com | @romangram_com