#چشمان_سگ_دارش_پارت_286
پناه خندید و سرتکان داد...
ماکان گونه اش را کشید و دوباره سرش را روی سینه گذاشت،پناه دست ماکان را گرفت و گفت :«چرا هیچی در مورد خانواده ات نگفتی تا به حالا بهم؟»
ماکان پوزخند تلخی زدو گفت:«دوس داری بدونی؟!»
_«آره ،باید بدونم»
ماکان تک خنده ای زدو شروع کرد:«مادرم هم قلبش مشکل داشت ،منکه به دنیااومدم فهمیدن که از مادرم این مشکلو به ارث بردم...اما اونقدر وخیم و
هاد نبود و اصلا خودشو نشون نمیداد،مگر تو شرایط خاص و استرس...
(آهی کشید)هیجده سالم بود که مادرم فوت شد ،حال روحیم داغون بود چون خیلی به مادرم وابسته بودم ،نصف اون علاقه رو به پدرم نداشتم و کارهاش
اصلا برام مهم نبود، پدرم بعد از سال مادرم دست یه زنو گرفت آورد تو خونه و گفت که ازدواج کرده و از این بعد باید باهم زندگی کنیم ،هضمش خیلی
برام سخت بود کسی رو که فقط هفت سال ازم بزرگتر بود رو جای مادرم ببینم...اما تحمل کردم و چیزی نگفتم ،وقتهایی که پدرم خونه نبود منم میزدم
بیرون دلم نمیخواست باهاش تنها باشم ،یه روز حالم خوب نبود حال بیرون رفتنم نداشتم ترجیح دادم خونه بمونم و تو اتاقم استراحت کنم ،اینجوری
چشمم به ریخت نحسش نمی افتاد...
(مکث کرد ،نفس پر حرصش را بیرون فرستاد) رو تختم خواب بودم که احساس کردم تخت داره تکون میخوره ،فکر کردم خیالاتی شدم ،اما بعدش با
romangram.com | @romangram_com