#چشمان_سگ_دارش_پارت_285
ماکان روی مبل نشست ،چندبار نفس عمیق کشید ،کمی آرام تر شد، به صورت گریان پناه نگاه کرد ،لبخند بی جانی زد و با صدایی گرفته گفت:«چیزی
نیست خانومم ،چرا گریه میکنی ؟میبینی که خوبم!»
_«دروغ میگی!خوب نیستی...چرا بهم نمیگی چته؟! قلبت مشکل داره آره؟! »
ماکان همانطور بی حرف نگاهش میکرد ،بخاطر همین دل مهربان و گریه ها نمیخواست به پناه چیزی بگوید ،اما این قلب لعنتی در بدترین زمان ممکن
بازی اش گرفت و دستش را رو کرد.
دستانش را از هم باز کرد و گفت:«بیا اینجا ببینم»
پناه به سمتش رفت و روی پاهایش نشست ،ماکان حلقه ی دستانش را دور پناه تنگ تر کردو سر پناه را روی سینه ی ستبر و مردانه اش گذاشت و
گفت:«آخیش...دیدی چیزیم نیست! تا تو جات اینجا باشه ،این قلب آرومه عشق من ،دوای درد این قلب نیمه جون فقط تویی پناه»
همانطور که سرش روی سینه ی ماکان بود و صدای قلبش را میشنید گفت:«همین الانم تو اغوشت بودم پس چرا حالت بد شد؟!»
ماکان اهی کشیدو گفت:«چون آماده نبود،هیجان یکی شدن باتو اَمونشو برید و شروع کرد به بازی درآوردن»
سر از روی سینه ی ماکان برداشت و گفت:«چندوقته؟!»
_«از وقتی که یادمه ،مادر زادیه »
پناه منتظر نگاهش کرد ،میخواست کل ماجرا را بداند،ماکان لبخند بیجانی زدو گفت:«این نگاه یعنی اینکه هرچی دارم بریزم رو داریه آره؟!»
romangram.com | @romangram_com