#چشمان_سگ_دارش_پارت_284


تر از این حرفها بود و همه چیز را هم تمام و کمال میخواست...

استارت زدو به سمت خانه اش رفت.

******

به محض ورود به خانه ،از پشت پناه را در آغوش گرفت و زیر گوشش گفت:«

تو همونی که خدا برام فرستاد تا ثابت کنه منو بیشتر از همه ی بنده هاش دوست داره....ببین...زندگی کردن بلدی میخواد....ولی"من بلد نیستم بی تو

زندگی کنم"»

پناه برگشت و روبه رویش ایستاد ،دستانش را پشت گردن ماکان گذاشت،روی پنجه پا ایستاد تا هم قدش شود ،با صدایی آرام زیر گوشش گفت:«حالا به

مردی دل بستم که از عشقش به خودم مطمئنم ،تا اخر این خط باهات میام حتی اگه تهش ختم شه به جهنم»

ماکان که حالااز برخورد نفس های گرم پناه با گردنش از خود بیخود شده بود ،پناه را به دیوار چسباند و با ولع و عشق لبهایش را بوسید ،اینبار برعکس

دفعه قبل پناه هم همراهیش کرد...بعداز چند لحظه ماکان کنار کشید و چند قدم به عقب برداشت ،دستش را روی قلبش گذاشت ،صورتش از درد جمع

شده بود ،پناه سراسیمه به سمتش رفت و با وحشت گفت:« ماکان چت شد؟! وای خدا ماکان....تورو خدا حرف بزن چرا باز اینجوری شدی؟!»

پناه از ماجرا خبر نداشت و نمیدانست قلب ماکان مشکل دارد...


romangram.com | @romangram_com