#چشمان_سگ_دارش_پارت_283
پناه خودرا از آغوشش جدا کرد و گفت:« حالا دیگه دوستت ندارم »
ماکان لبخندش را جمع کرد ،متعجب نگاهش کرد که گفت:«نباشی ،میمیرم»
ماکان پناه را در آغوش کشید از زمین بلندش کرد و چند دور در هوا چرخاند ،بهترین شب زندگی اش بی شک همین شب بود ،شبی که پناه هم به
عشقش اعتراف کرد.
*******
از محضر بیرون زدند به سمت ماشین رفتند و سوارشدند،حالا دیگر خیال جفتشان راحت شده بود ،ماکان روی زمین بند نبود به تنها آرزویش رسید و این
دختر را مال خودش کرد.
«خب حالا شیش دنگ زدمت به نام خودم»
پناه اخمی روی صورت نشاند،پشت چشمی برایش نازک کرد وگفت:«یه جوری میگی انگار من ملکی چیزی هستم »
_«ملک نه! حالا تو دیگه خدای منی...به قول شاملوکه به آیدا میگفت"خدای کوچک من"»
سرش را جلو برد تا حالا همسر قانونی و شرعی خود را ببوسد ،پناه هم خود را آماده کرده بود ،در میانه ی راه متوقف شد و گفت:«نه اینجوری نمیشه ،
باید بریم خونه »
پناه که حالا حتی ماکان را از خودش هم بهتر میشناخت خندید و سری برایش تکان داد، میدانست به یک بوسه قناعت نمیکند ماکان حریص تر وعجول
romangram.com | @romangram_com