#چشمان_سگ_دارش_پارت_282
ماکان نفس پر حرصش را بیرون فرستاد چانه ی پناه را گرفت و گفت:«توی شلوغیای ذهنم ،جای یه دوستت دارم از زبون تو خالیه...حسرت به دلم نزار
دختر!»
پناه لبخندی زدو گفت:« حتماً باید بگم ؟نمیتونی از تو چشمام حرف دلمو بخونی؟!»
ماکان لبخند کجی زدو گفت:«خداروشکر باز شدی همون جوجه ی زبون دراز ،میتونم بخونم ،اما شنیدنش یه چیز دیگه اس! گاهی آدم دلش
کمی"دوستت دارم "میخواد تا نمیره»
پناه با همان لبخند گفت:«چرا انقدر خوبی تو؟»
ماکان دستی به موهایی که از شالش بیرون بود کشید و گفت:«خوب نیستم...تو رو دوست دارم»
پناه بی حرف نگاهش کرد که ادامه داد:«باهمه سر جنگ دارم ،اما به تو که میرسم خلع سلاح میشم»
_«چرا؟»
«چون تو تنها کسی هستی که دارم»
پناه خودرا در آغوش ماکان جا دادو گفت:«گر بگویم که تو در خون منی؛بهتان نیست.»
ماکان اورا بیشتر به خود فشرد سرش را بوسید وگفت:«باشه قبول ،اما آخرش هم اون دوتا کلمه رو نشنیدم ازت»
romangram.com | @romangram_com