#چشمان_سگ_دارش_پارت_281
مجنون بود کشاند،دیگر نتوانست خود را کنترل کند ،از شدت هیجان جیغ خفیف و کوتاهی کشید با لبهای خندان به سمت ماکان برگشت و گفت:«تو یه
دیوونه ای»
ماکان روبه رویش ایستاد ،دو انگشتش را روی گونه ی پناه کشید و گفت:«اگه اسم این عشق دیوونگیه اره عشق من...من یه دیوونم...»
بعددستش را روی شانه پناه گذاشت و او را به خود نزدیک تر کرد باهم به سمت میزی که با گل رز های پر پر شده ی آبی ،تزئین شده و درست در وسط
میز جعبه ای قرمز رنگ که تضاد خوبی با گلها داشت خود نمایی میکرد...در جعبه ی کوچک قرمز رنگ باز بودو حلقه ای طلایی رنگ با تک نگینی زیبا
برق میزد وچشمان پناه خیره اش مانده بود.
دور تا دور میز هم با شمع های تزئینی کوچک به شکل قلب چیده شده بودند هوا کم کم تاریک میشد و نور شمعها فضای رمانتیکی را ساخته بود ،پناه با
ناباوری خود را از ماکان جدا کردو گفت:«بیشتر شبیه رویاست تا واقعیت!»
ماکان دستش را پشت سر پناه گذاشت و پیشانی اش را بوسید و گفت:«یکاری میکنم تمام روزای زندگیمون بشه رویا،بشه یه داستان ،یه رمان عاشقانه
،اگه تو بخوای اگه دوباره ساز مخالف نزنی ،از همه چیم میگذرم تا برات یه بهشت بسازم تو همین دنیا...کنار خودم»
پناه سر به زیر انداخت حالا دیگر میدانست دلش چه میخواهد، حالا که عشق ماکان دوباره سر از خاک در اورده ،چرا عشقش را پس بزند و ازارش
دهد،ماکانی که به عشق اعتقادی نداشت ،حالا بخاطر خوشحالی پناه دست به چنین کارهایی زده...دوباره سربلند کرد ،نفس عمیقی کشید وفقط به
چشمان نافذ ماکان نگاه کرد..
romangram.com | @romangram_com