#چشمان_سگ_دارش_پارت_280


_«چه ربطی داشت؟»

_«ربطش به همون بی ربطیشه»

پناه دستی به صورتش کشید و با حرص گفت:«وای که از دست تو یاشار...»

دستش را روی دهان گذاشت،وبا چشمان گرد شده به قیافه ی درهم ماکان خیره شد،بعداز چند لحظه سر به زیر انداخت و عقب گرد کرد،اصلا خودش هم

نمیدانست چرا به جای ماکان نام یاشار روی زبانش چرخید،همینکه خواست از ماکان فاصله بگیرد ،بازوی دست چپش کشیده شدو بر عقب برگشت ،در

چشمان غمگین ماکان قفل شد نگاهش...

_«توی اون چهار ماه زندگی ،چیکار کرده که هنوز نتونستی با نبودش کنار بیای؟! چیکار کرده که منه لامصب ،منه احمق نتونستم تو این یه سال حتیٰ

نیم نگاهت رو هم داشته باشم؟! چرا باورم نمیکنی پناه؟»

پناه که حالا دیگر نمیتوانست قطره اشک های مزاحم را پس بزند پلک زد تا همه روی گونه اش جاری شود ،ماکان بادیدن اشک های پناه چشمانش را

بهم فشرد ،بازویش را رها کرد وپنجه هایش را قفل انگشت های پناه کرد اورا به قسمت پشت رستوران که خالی از آدم بود برد ،هر قدمی که بر می داشتند

،پناه از خود بیخود تر میشد ،دیگر خبری از آن اشکها نبود ،از مسیری سنگ فرش شده که با درختان بید مجنون محاصره شده و فضایی عاشقانه ساخته

بود رد شدند،هر دو در سکوت کنار هم قدم بر میداشتند، فشار انگشتان ماکان بیشتر شد ،پناه را به سمت میزنی که در انتهای مسیرسنگ فرش و بید


romangram.com | @romangram_com