#چشمان_سگ_دارش_پارت_278


گرگ های گله که از شکارش شاد بودن،پرسیدن که چرا خوشحال نیستی؟!

میدونی چی گفت؟! گفت:"شبی تو سیاهی بیابون چشماشو دیدم و دلموبرد،هرشب با پای خودم که نه به تمنای دلم می رفتم تا تماشاش کنم.... امشب

محو تماشاش بودم که صدای سگهای ولگرد رو شنیدم،دویدم و پریدم...زیر گلوشو گرفتم و دریدمش...انقدر دوستش داشتم که نمیخواستم سهم دلم

،نصیب سگهای ولگرد بشه..."»

پناه فقط خیره ی مرد روبه رویش بود نمیدانست چه بگوید باز خود ماکان ادامه داد:« حاضرم بدرمت ، حاضرم حکایتم بشه ،حکایت همون گرگه اما نذارم

تویی که سهم و حق دلِ منی نصیب کس دیگه ای بشی ، یبار اشتباه کردم و گذاشتم از دستم قِصِر در بری ،آدم عاقل یه اشتباه رو دوبارتکرار نمیکنه،اما

اینبار فرق میکنه پناه بهت رحم نمیکنم »

قلب پناه لرزید ،نه از ترس بلکه از روی عشق...حالا به عشق این پسر ایمان داشت... سکوت کرد ،همچنان دلش میخواست با ماکان بازی کند،ماکان

دستش را رها کرد بلند شد و ایستاد ،میز را دور زدو بازوی پناه را گرفت،بلندش کردو او را به دنبال خود کشاندپناه با استرس گفت:« ول کن دستمو زشته

ماکان ،خودم میام ولم کن»

ماکان ایستادو گفت:«پیش کی زشته؟!»

_«پیش مردم »


romangram.com | @romangram_com